میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

میوه دل

گلبرگ من سبحان

سلام به پسر دست گلم قربون چشات بره مامانی . فرشته کوچولوی من امروز خیلی پسر گلی بودی و مامان جون رو اذیت نکردی و کلی با مامان جون بازی کردی و براش خندیدی ازت ممنونم گلکم که مامانی رو روسفید کردی تازگیا عزیزدلم می تونی همه چیز رو با دستای کوچولوت بگیری و بکنی تو دهنت حتی بعضی وقتا خودتو به جلو خم میکنی یعنی یه طورایی دوست داری بری جلو وقتی هم زیر بغلتو میگیرم پاهای کوچولوتو رو زمین فشار میدی و تمایل داری که بیاستی و هر وقت این کارا رو میکنی مامانی کلی ذوق میکنه عزیز دلم امروز مامانی رفت بانک تا واسه حج بنویسه آره نفسم من و تو و بابایی قراره در آینده نزدیک بریم مکه هوراااااا جونمی جون ...
23 مهر 1390

شعرهای جدید

عزیزکم این چند روز که میرم کلاس شعرهای قشنگی یاد گرفتم و دوست دارم برات بنویسم تا برات یادگاری بمونه آخه وقتی میخوای بخوابی برات اینارو می خونم شیطون زشت و ناقلا                دمی داره به این هوا گول میزنه بچه هارو                  پاک میکنه خوبیها رو چه جوری بیرونش کنیم              از خودمون دورش کنیم اعوذ و باالله می کنیم               ...
23 مهر 1390

شعرهای جدید

عزیزکم این چند روز که میرم کلاس شعرهای قشنگی یاد گرفتم و دوست دارم برات بنویسم تا برات یادگاری بمونه آخه وقتی میخوای بخوابی برات اینارو می خونم شیطون زشت و ناقلا دمی داره به این هوا گول میزنه بچه هارو پاک میکنه خوبیها رو چه جوری بیرونش کنیم از خودمون دورش کنیم اعوذ و باالله می کنیم دمش رو پیدا می کنیم توی حیاط خونمون یه مارمولکیواش یواش راه میره اما نمیاد به گوش من صدای پاش این مارمولک کجا میره یواش یواش چرا میره؟ توی حیاط خونمون پایین میره بالا میره شاید که اون گرسنه اشه میخواد مگس شکار کنه وقتی شکارشو گرفت برداره و فرار کنه دستامونو میبریم بالا همه با هم میکنیم دعا دعا به روح شهدادعا واسه مامان و ...
23 مهر 1390

عزیزدلم سبحان

بعد از یه مدت که درگیر سرماخوردگی و واکسنت بودم دوباره اومدم تا وبلاگ گلمو آبدیت کنم پسرگلم تازگیا خیلی شیرین شده نگام میکنه تا باهاش حرف بزنم و وقتی هم باهاش حرف میزنم برام ذوق میکنه و میخنده فقط بغلی شده و دوست داره همش راهش ببریم  تازه پسر گلم تو شش روزگی نافش افتاد خیلی دوستش دارم نفسم به نفسش بنده فکر نمیکردم بچه اینقدر عزیز باشه ...
20 مهر 1390

عزیزدلم سبحان

بعد از یه مدت که درگیر سرماخوردگی و واکسنت بودم دوباره اومدم تا وبلاگ گلمو آبدیت کنم پسرگلم تازگیا خیلی شیرین شده نگام میکنه تا باهاش حرف بزنم و وقتی هم باهاش حرف میزنم برام ذوق میکنه و میخنده فقط بغلی شده و دوست داره همش راهش ببریم تازه پسر گلم تو شش روزگی نافش افتاد خیلی دوستش دارم نفسم به نفسش بنده فکر نمیکردم بچه اینقدر عزیز باشه ...
20 مهر 1390

نور چشمام سبحان

عزیزترینم سلام ، این روزا مامانی کلی سرش شلوغه و نمی تونه برات بنویسه اما هر از گاهی سری میزنم و برات خاطراتت رو می نویسم تازگیا عادت کردی وقتی میخوای بخوابی باید تکونت بدیم توخونه که میذارمت تو گهواره اما اگه جایی بریم من و بابایی باید تورو بکنیم توی یه ملافه و تکونت بدیم تا بخوابی تازه کلی دردری شدی اگه از صبح تا شب رات ببریم اصلا غرغر نمیکنی و ساکتی قربونت برم تازگیا فهمیده تر شدی و نمیشه سرتو کلاه بذاریم تازه وقتی آقاجون دعوات میکنه میزنی زیر گریه و تا نیاد ماچت نکنه آشتی نمیکنی قربون پسر باهوشم برم دوووووووووووووووستت دارم هوارتا                ...
19 مهر 1390

نور چشمام سبحان

عزیزترینم سلام ، این روزا مامانی کلی سرش شلوغه و نمی تونهبرات بنویسه اما هر از گاهی سری میزنم و برات خاطراتت رو می نویسم تازگیا عادت کردی وقتی میخوای بخوابی باید تکونت بدیم توخونه که میذارمت تو گهواره اما اگه جایی بریممن و بابایی باید تورو بکنیم توی یه ملافه و تکونت بدیم تا بخوابی تازه کلی دردری شدی اگه از صبح تا شب رات ببریم اصلا غرغر نمیکنی و ساکتی قربونت برم تازگیا فهمیده تر شدی ونمیشه سرتو کلاه بذاریمتازه وقتی آقاجون دعوات میکنه میزنی زیر گریه و تا نیاد ماچت نکنه آشتی نمیکنی قربون پسر باهوشم برم دوووووووووووووووستت دارم هوارتا ...
19 مهر 1390

روزهای پرکار مامانی

گلکم سلام الان سه روزه نتونستم برات بنویسم آخه سرم خیلی شلوغه از صبح تا ظهر تو مدرسه با بچه ها سروکله میزنم و دیوونم میکنن بعد هم میام تا به کارای تو و خونه میرسم شب میشه و اینقدر خسته ام که نمی فهمم کی خوابم می بره این روزا مامان جون میاد نگهت میداره من صبح واست شیر میذارمو میرم و تو تا ظهر با مامان جونی تا الان که مامان جون ازت راضی بوده امیدوارم همین جور گل باشی و روسفیدم کنی خیلی پسر خوبی هستی و مامانی رو درک میکنی قربونت برم نور چشمم دوستت دارم عااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم یه دنیا     ...
14 مهر 1390

روزهای پرکار مامانی

گلکم سلام الان سه روزه نتونستم برات بنویسم آخه سرم خیلی شلوغه از صبح تا ظهر تو مدرسه با بچه ها سروکله میزنم و دیوونم میکنن بعد هم میام تا به کارای تو و خونهمیرسم شب میشه و اینقدر خسته ام که نمی فهمم کی خوابم می بره این روزا مامان جون میاد نگهت میداره من صبح واست شیر میذارمو میرم و تو تا ظهر با مامان جونی تا الان که مامان جون ازت راضی بوده امیدوارم همین جور گل باشی و روسفیدم کنی خیلی پسر خوبی هستی و مامانی رو درک میکنی قربونت برم نور چشمم دوستت دارم عااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم یه دنیا ...
14 مهر 1390

قلب مامانی

  قلب مامان فقط و فقط به خاطر وجود گل تو می تپه دوستت دارم عسلم محمدسبحان گلم در روز ٢٠ تیرماه ١٣٩٠ در ساعت دو و نیم ظهر در بیمارستان نهم دی از طریق عمل سزارین توسط دکتر حسینی پا به عرصه هستی گذاشت .                                به زمین خوش اومدی فرشته آسمونی من اینم چندتا از عکسات که تو بیمارستان به محض به دنیا اومدنت خاله سارا ازت گرفته ...
10 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد